اول از همه از همتون معذرت می خواهم که نگرانتون کردم . واقعا متاسفم . غریب بودن به تنهایی مشکلات خودش رو داره حالا اگر همراه بشه با یک تجربه بی نهایت جدید مثل بارداری و اونهم همراه باشه با بی تجربگی ! دیگه تصورش رو بکنید که گاهی از اوقات چقدر آدم سردرگم میشه ! ![]()
بگذریم . این روزها خیلی بیشتر از قبل به یاد دوران کودکی ام می افتم
و تا جایی که حافظه ام اجازه میده عقب بر می گردم و به رفتار دیگران نسبت به خودم و حالات خودم بیشتر دقیق میشم . الان که خودم در آستانه مادر شدنم بیشتر متعجب میشم از ظرافتهای تربیتی و طرز رفتار با بچه ها
.
به نظر من تربیت بچه ها یک وادی خیلی بزرگه که بدون تجربه کافی نمیشه نتیجه خوبی ازش گرفت . به خاطر همین هم از خودم شروع کردم . خیلی جالبه وقتی آدم اینقدر به گذشته اش دقیق میشه می تواند ریشه خیلی از نارسایی های الانش رو بفهمه . مثلا من همیشه دلم می خواست اعتماد به نفسم خیلی بالاتر از اینی که الان هست باشه و الان دارم کم کم علتش رو می فهمم
. با اینکه فرزند اول خانواده بودم و همیشه مسئولیت هایی به عهده ام بوده ولی سطح اعتماد به نفسم اونجور که می خواهم بالا نیست
. البته توی سالهای اخیر با تغییر محل زندگی و بعدش سر کار اومدن و در کنار آنها مطالعه خیلی تونستم سطح اعتماد به نفسم رو بالا ببرم ولی هنوز با اونی که باید بشه خیلی فاصله داره . تا الان یک عامل خیلی مهمی که بهش رسیدم مقایسه بین بچه هاست !! این یکی از مخربترین کارهایی که پدر و مادرها ناخودآگاه و یا آگاهانه انجام میدند و به خیال خودشون یک نوع اهرم حرکتی میشند برای تلاش بیشتر ولی در واقع این حرفها خوره ای میشه برای روحیه و اعتماد به نفس بچه !!
از الان دارم روی خودم کار می کنم که به این باور برسم که فرزند من موجودی یکتاست و قابل مقایسه با هیچ موجودی نیست . من باید خودش و توانایی هاش رو باور داشته باشم و تمام تلاشم رو بکنم که فرزندم بتونه توانایی هاش رو بشناسه و اونها رو به تکامل برسونه . فقط همین !!![]()
خدای مهربون اون موقع که من رو غرق نعمت می کنی نمی گم چرا من ؟ اون موقع که توی گرباد حوادث من رو توی بغلت می گیری و به طرز معجره آسایی نجاتم میدی نمی گم چرا من ؟ اون موقعی که نشانه ها را اونجور دقیق برام مرتب می کنی که واقعا متحیر میشم از نظم و برنامه ریزیشون نمی گم چرا من ؟ اون موقع که ناممکن رو برام ممکن میکنی نمی گم چرا من ؟ ...
پس الانم نمی گم چرا من ! الانم که هر لحظه از این باغ بری میرسه و من را گیج و آشفته می کنه نمیگم چرا من ! الانم که گاهی از اوقات مغزم داره از هجوم افکار می ترکه نمی گم چرا من ؟ الانم که گاهی از اوقات اونقدر احساس تنهایی و درماندگی می کنم که واقعا نمی دونم چکار کنم نمی گم چرا من ! ...
خدایا یک نیرویی به من بده که اتفاقاتی که از حیطه اختیار من خارجه را بپذیرم و در تحملشون صبور باشم . هر لحظه توی زندگیم به وجودت ایمان داشتم و توی لحظه لحظه زندگیم حست کردم . معجزاتت رو دیدم و از ته قلبم بهت ایمان دارم . من را ببخش که اینقدر کم تحملم . من رو هیچ وقت تنها نگذار . ![]()
بعدا نوشتم :
* رویا جان خیلی وقته ازت خبر ندارم خانمی . حالت خوبه ؟!! عزیزم امیدوارم خودت و شازده پسرت خوب خوب باشید و امتحانات رو به خوبی پشت سر بگذاری . موفق باشی عزیزم .
* آلیس عزیزم هر کاری کردم نتونستم توی وبلاگت نظر بگذارم . خانمی عروسی پیشاپیش مبارک باشه . امیدوارم همیشه شاد و سلامت در کنار هم ایام به کامتون باشه .
پست امروز ایرن بدجوری داغ دلم رو تازه کرد . یاد روزهایی افتادم که ساعت ده شب می رفتم بخوابم و سرم به بالش نرسیده خواب بودم
و چنان خواب عمیقی که تا فردا صبحش که موبایل زنگ میزد هیچی نمی فهمیدم . ولی الان . شبها و خوابیدن برام شده کابوس
. چند بار که برای رفتن به دستشویی از خواب بلند میشم که هر بار تا بخوام خودم رو مجبور کنم پاشم و برگردم یک نیم ساعتی طول میکشه . از طرف دیگه به هر طرف که می خوابم بدنم درد می گیره و باید پهلوم رو عوض کنم و توی این پهلو عوض کردن از خواب بلند میشم و روز از نو روزی از نو !! توی اون عملیات آکروبات بازیم که همراه با آخ و اوخه همسری بیچاره گوشه چشمش رو باز می کنه و می پرسه " چیه خانومی ؟!!" منم با ناراحتی میگم هیچی و دوباره یکبار دیگه عملیات غلط زدن رو شروع می کنم . خلاصه اینکه عالمی داریم ما شبها . البته اینها همه جز اون جورهای هندوستانه ها که باید برای دیدن روی ماه طاووسمون تحمل کنیم
و جالبه که منی که همیشه به خوابم خیلی خیلی حساس بودم خیلی خوب از پسشون برمیام . می دونم اون نیروی عشق که کمکم می کنه . ![]()
دو هفته ای هست که چیزی ننوشتم . این خودش یک رکورده برای من !
توی این مدت ما خبر مسرت آمیزمون رو به گوش همه رسوندیم و همه را حسابی غافلگیر و صد البته خوشحال کردیم . ![]()
نمی دونم یادتون هست یا نه ؟! یک تبلیغی بود هر روز بهتر از دیروز . -به- اون رو با -چاق- عوض کنید دقیقا درباره منه ! ![]()
امروز یک پست از مرجان خواندم که یکباره یاد روزهای داشجویی و خوابگاهم افتادم . مرجان یک جمله با این مظمون نوشته بود که وقتی از یک شرایطی خارج میشیم تازه خاطراتش برامون رنگ می گیره . واقعا راست می گه . اون موقع همش می گفتم کی این چند سال تمام میشه ؟! کی این درسها تمام میشند ؟؟ کی من از دست خوابگاه راحت میشم ؟! و ... . ولی الان دارم له له می زنم برای درس خواندن . برای نفهمیدن و دوباره خواندن . برای شبهای خوابگاه و دور هم جمع شدنهامون . حتی برای گربه های خوابگاه که به شدت ازشون بیزار بودم !! ![]()
مسلما توی تمام لحظه های الان هم لحظه های نابی هستند که در آینده دلم براشون تنگ میشه ولی الان دارم فقط به گذرشون فکر می کنم . مثل تکونهای کوچولوی توی شکمم . غلط زدنهای صدباره شبها تا پیدا کردن یک حالت مناسب برای خواب . مثل اشتهای سیری ناپذیرم . و مثل لحظه های انتظار ! ![]()
خیلی وقته که چیزی ننوشتم به خاطر همین حسابی ذهنم پر شده از مطالب مختلف . ببخشید که این پست خیلی شلوغ و پلوغ و درهم برهمه !!
*خدا رو شکر حالم بهتره . حالت تهوع ها با همون سرعتی که ظاهر شده بودند رفتند و من را خلاص کردند
. آرام آرام دارم چاق میشم و چقدر متعجبم که اینقدر از چاق شدنم خوشحالم
. از وزن گرفتنم از جلو اومدن شکمم . الان دیگه اگر کسی من رو با لباسهای معمولیم ببینه حتما می فهمه مسافر کوچولو دارم . ![]()
* دوباره مهرماه داره از راه میرسه و حسابی هواییم می کنه . خیلی فصل پائیز و مخصوصا مهرماه رو دوست دارم . دوباره هوای درس خواندن و نوشدن کتاب و دفترها و .. میاد توی سرم . واقعا دلم خیلی برای درس خواندن تنگ شده و نمی دونم کی فرصتش میشه که بتونم دوباره درس بخوانم !! هر سال این موقع ها تمام سالهای تحصیلم مثل یک فیلم جلوی چشمام رژه میرند . گاهی از اوقات دلم می خواهد ساعتها درموردشون حرف بزنم ولی حیف که اینجا تنها تر از این حرفهام !!![]()
* در راستای ویارهام گاهی هوس طعم غذایی رو می کنم که سال ها قبل خوردم . نمی دونستم حافظه چشایی ام اینقدر قویه !
مثلا چند روز قبل هوس سوپ جو رستوران پدرو رو کردم که حدود بیست سال پیش وقتی بچه بودیم خانوادگی می رفتیم و پیتزا می خوردیم . یادش بخیر !!![]()
* عید فطر قراره من و همسری مهمترین خبر زندگیمون رو به خانواده هامون بدیم . هر دومون خیلی استرس داریم و برای اومدن اون روز لحظه شماری می کنیم . ![]()
* تازگیها فهمیدم انتخاب اسم برای فرزند جز سخت ترین کارهای دنیاست . ![]()
* همسری خیلی اصرار داره قبل از اینکه تبدیل به بادکنک بشم یک مسافرت چند روزه بریم ولی نمی دونم چرا اصلا دلم نمی خواد !!![]()
* فعلا همین ها توی ذهنم بود !!![]()
خیلی ممنونم به خاطر دعاهاتون و واقعا شرمنده ام که نگرانتون کردم . خدا رو شکر اون حالت هم مثل خیلی از حالات زودگذر بارداری اومد و رفت و امیدوارم دیگه این طرفها نیاد !! الان ما خوبیم و منتظر دیدن همدیگه هستیم !![]()
خیلی تکراریه اگر بگم این سالها خیلی زود گذشت ولی واقعا خیلی سریع گذشتند و الان در آستانه سال پنجم من موجودی بهشتی رو در بطن خودم دارم که هنوز ندیدمش ولی مهرش آنچنان در دلم افتاده که انگار سالهاست می شناسمش . چهار سال گذشته خیلی سریع گذشتند و پر بودند از خاطرات شیرین و تلخ ! نمی خواهم همشون رو مرور کنم فقط می خواهم یک یادآوری هایی داشته باشم .
شهریور ۸۴ - پر از استرس . پر از شادی - پر از تلاش و بالاخره رهایی ![]()
شهریور ۸۵ - دلم می خواست یک جشن کوچولو می گرفتیم که نشد ولی سوپریز همسری جبرانش کرد . ![]()
شهریور ۸۶-من و همسری اینجا تنهاییم و یک جشن دو نفره داریم . ![]()
شهریور ۸۷- دقیقا مثل سال قبل !
شهریور ۸۸- همه چیز مثل دو سال قبل شاید هم از اون هم مختصر تر ولی با یک تفاوت بزرگ ! من و همسری منتظر ورود مسافر کوچولو هستیم و روزها رو در انتظار دیدنش می شماریم . ![]()
خیلی شیرینه که موجودی از وجود خودت و عزیزترین کسی که داری توی بطنت در حال رشد باشه و هر دوتون منتظر ورودش . امسال از هر سال پر شکوهتر بود و قشنگتر . آخه امسال درخت عشقمون میوه داره میده ! ![]()
دوستای خوبم توی این روزها و شبها ما رو فراموش نکنید . خیلی برامون دعا کنید که خیلی به دعاها و انرژی های مثبتتون نیازداریم . ![]()
چند تا پست اخیر رو نگاه می کردم دیدم انگار اینجا شده ماتم سرا !! همش از غم نوشتم . پست اخیرم که دیگه آخرش بود هر بار می خوانمش گریه ام میگریره
و دلم برای خودم میسوزه ! انگار برعکسه . الان که من باید خوشحال باشم تا فرشته کوچولوی توی وجودم هم با آرامش رشد خودش رو بکنه همه غمهای دنیا یکباره ریختند توی دلم ! ![]()
بگذریم . خودم رو تنبیه کردم که تا زمانیکه یک پست شاد ننویسم حق ندارم پست بگذارم ! پس منتظر یک هنگامه شاد باشید و دعا کنید که این غیبت خیلی طول نکشه !![]()
چقدر دلم تنگ شده برات ماماني . چقدر جاي خاليت الان محسوستره . چقدر بهت نياز دارم .
خيلي وجودت رو اينجا كم دارم . اين تماس هاي تلفني خيلي حقير تر از اينند كه بخوان من رو از وجودت سيراب كنند . يادش بخير هر وقت بهم خيلي فشار ميومد ميومدم دستت رو سفت مي گرفتم و فشار ميدادم . سرم رو مي گذاشتم روي شكمت و مي گفتم مي خواهم دوباره برم اون تو . از اين دنيا خسته شدم . يادته بهم مي گفتي" ... جان من اينقدر برات زحمت كشيدم حالا دوباره مي خواي بري توي شكمم ." خداي من چي توي اون آغوش بود كه اونقدر من رو آروم مي كرد . چه عطري داشت اون بغل كه معجزه مي كرد و همه چيز از يادم مي رفت . يعني آغوش منم براي بچه ام همچين آرامشي داره ؟!!
ايكاش روم ميشد و بهت مي گفتم به جاي خوراكي برام يكي از لباسهات رو بفرستي تا هر وقت خيلي احساس خفگي كردم از بوئيدن عطر اون دوباره مست بشم و همه چيز يادم بره .
ايكاش مي تونستم ازت بخواهم كه برام چند خطي بنويسي تا هر وقت خيلي احساس تنهايي كردم اون رو بخوانم و يادم باشه كه تو هستي . تو هميشه در كنارم هستي .
ايكاش مي تونستم ساعتها برات گريه كنم و حرف بزنم و خالي بشم !
ايكاش ايكاش ايكاش ..
این روزها پرام از حرفهایی از جنس نگفتن ...
از خیلی چیزها ناراحتم
از خیلی چیزها عصبانی ام
باید یک سری چیزها رو فراموش کنم که با توجه به شخصیتم خیلی سخته برام !
نمی دونم چرا همش فکر می کنم حال و روز این روزهام مثل ترانه " گل پونه ها " ی مرحوم ایرج بسطامی است .
من مانده ام تنها تنها
من مانده ام تنها میان کوه غمها ...
چند روز قبل داشتم یک مجله تبلیغاتی مربوط به لوازم آرایش و بهداشتی را ورق می زدم که بوی آشنایی به مشامم خورد . به یکباره من رو برد حدود ۱۵ سال قبل وقتی یک دختر کوچولو بودم و هر هفته میرفتم دم دکه روزنامه فروشی و با هزار امید و آرزو می پرسیدم " آقا کیهان بچه ها دارید ؟ " و " آقا سروش کودکان دارید ؟ " . مجله دقیقا بوی صفحات اون مجله ها رو میداد . یکهو ذهنم پر کشید به بعداز ظهرهای گرم تهران . دختر کوچولویی که از خواب بعدازظهر بدش میومد و ظهرها با یک بشقاب میوه که حتما سیب گلاب جزشون بود می نشست توی اتاقش و آروم آروم مجله می خواند . بهتره بگم میبلعید نوشته های کتاب رو . خدا می دونه چه حظی می کرد از خواندن اون نوشته ها . یادش بخیر داستان گیلگمش . داستان کرگدنی که هیچ آرزویی نداشت . داستان ... .
برای خودم : وقتی اون گربه رو دیدم جا خوردم . خدایا می دونم که همشون نشانه هایی از طرف خودشما بودند . خدایا متشکرم که تنهام نگذاشتی . متشکرم که مثل همیشه با منی . خدایا کمکم کن . خدایا وجودم رو پر از آرامش کن . خدایا فقط ازت می خواهم که هیچ وقت من رو تنها نگذاری . هیچ وقت !